تبلیغات

codes and tools for blog

♥مَــــــنـــــــ هیـــــــــچ وَقتـــــــــ شِــــــــــــکَست نِــــــــمیخـــــورَم ♥

داستان کوتاه

سه شنبه 1 اسفند 1391 08:35 ب.ظ

نویسنده : صدف جون ♥

خانم تلوزیون و اقای رادیو داشتند باهم حرف میزدند.

خانم تلوزیون گفت:من خیلی بدرد بخورم  و میتونم تصویر همه چیز را نشان بدم ولی تو فقط سروصدا میکنی

اقای رادیو گفت:شنیدم این خانواده میخواهند از این جا بروند و چون تو بزرگی و چند نفر باید تو را جا به جا کنند وممکن است تو به در و دیوار بخوری میخواهند تورا بفروشند.

خانم تلوزیون از شدت ناراحتی غش کرد 

و انها او را فروختند.

پایان




نَظَرهآیـ صولَتیـ: نظر نمی خوام
آخرین ویرایش: - -